الهي هب لي كمال الانقطاع اليك و... ... «هر كه به تو معروف شود! هيچ گاه... هيچ گاه گمنام نخواهد بود. وهركس كه تو پناهش باشي! هرگز به حال خود وا گذار نخواهد شد.» ... آزادي از آنِ كسي است كه تو به او رو نمايي" ... «اي آنكه دور نميشوي! دور نخواهي شد از كسي كه شيفته توست. واي آنكه نا اميد نمي كني اميد واران را!» ... "به من قلبي بده پر از اشتياق... آنقدر لبريز كه همان اشتياقش او را به تو برساند وزباني صادق... آنگونه كه صدقش او را به سويت بالا آورد و ديده اي عطايم كن حق... آنسان كه حقانيتش او را به تو نزديك كند." ... «و آنگاه كه ظرف ها همه، به آنچه در آنها است شرافت يافتند...» صدايشان كردي، پاسخت دادند. (با ياري خودت)به كارشان انداختي و فرمانت بردند. و چو آنان قرارم ده!" ... «اگر چتر مهرت را از سر من بكشي! با اميد و حسن ظنم چه كنم؟ واي چگونه نا امید باشم؟ چگونه؟ وحال آنکه در زندگی جز نیکی از تو ندیدم.» ... پس آنچنان ولایتم کن که تو را شاید گر چه مرا ناخوش آید. چرا که نادانی مرا فر کرفته است و خیر خویش نمی دانم." ... «مهربانا... دست بخشایشت آنقدر گرم است که به آهنِ سرد آرزوهایم بسط می دهد! و قله كرمت آنقدر رفيع است که آرزوهایم را به بلندای خود می کشاند!» ... "و من... من در آن روز به لقای تو خوشنودم و تو را سپاسگذار زیرا مرا یارای این نبود که خویش را از نا فرمانیت برهانم خود تو با محبتت بیدارم كردي ودر کرمت داخلم نمودی بياموز چگونه شیفته یادت شوم و هر دم واله شدنرا." ... «تا همتم در پیروزی نامهایت باشد و کام یابی از جایگاه مقدست.» ... آنقدر روشن تا که دیده های دل پاره کنند پرده های نور را یکی پس از دیگری و ناگهان خود را در سرچشمه عظمت بيابند، غرق در بزرگواری و آنگاه ارواح ما چسبیده به مقام قدس و عزتت خواهند بود." ... و ما هم، بر آنان که، به گاهِ نشان دادن حقايق عالم... كه تو را، مي شناساندند، سخن گفتنِ با تو را نيز آموختند.» "با استفاده از مناجات شعبانیه"
"و آزادي!
"من آن طفل يتيمم که ولیّش تو يي
"با نور نگاهت به چشمانِ قلبهامان روشنایی بخش
«درود فرست
گام اول را با اين نوشته ها در همين ايام آغازيدم و پايان ميدهم. حالا گمان مي كنم (با تمام كم كاري هايم) تجربه خوبي اندوخته ام و فكر ميكنم يك سال براي اولين قدم كفايت است(و البته از ابتدا هم برنامه ام همين بود) و بايد به سراغ گام هاي بعد بروم. باتشكر از تمام كساني كه سري به ما زدند و آنان كه با نظراتشان دست ما را چو طفلي نو پا در اولين گام گرفتند اميدوارم در گام هاي بعد هم ما را يار شوند.
«به محض راه افتادن وبلاگ جديد آدرسش را همين جا خواهم گذاشت»
با یاد هم اویی که متذکِّر است و...
همه تشنگی را تجربه کرده ایم، اما آیا تا به حال تشنگیتان را فراموش کرده اید؟!
گرمای بعد از ظهر زیاد بود و گرمای مشغولیت من در کارم بیشتر، آزرده از چیزی در دهان و مجرای گلو، خشكي اي که حتی فرو بردن آبِ کم دهان را نیز به زحمت می انداخت و صدایی خشن به وجود مي آورد.
تنها وقتی متوجه درد خود شدم که كارم تمام شده بود و داشتم كتاب هايم را جمع ميكردم، کنار درب خروجی با شنیدن صدایی مثل "قل قل چشمه" نگاهم به مردي افتاد. کنار آب سرد کن ایستاده بود و با لذتی آب میخورد که میشد از آن گوارا و خنک بودنش را فهمید. ناگهان مثل این که جواب مساله ای بغرنج و فرسایشی را، دواي يك درد جان كاه را، بعد از مدت ها تلاش، به صورت اتفاقی و به سادگی یافته باشم، خنده ام گرفت. فکر کنم صدایم را هر کس آن اطراف بود شنید! نا خود آگاه قدم هایم به طرف آب سرد کن سرعت گرفت. تازه فهمیدم که چقدر تشنه بودم! و چه رنج ها که از آن نبردم! با خود گفتم راستی چه شد؟ با این که در نزدیکی آب بودم این حسم را، این نیاز واقعیم را فراموش کرده بودم. مشغولیت زیاد؟ به چیزی که اين نياز را پنهان كرده بود، غفلت؟ چه؟
از این جا بود که ذهنم رفت سراغ این مساله که، وای! مرا (و ما را) چه میشود؟( چه شده؟) که تشنگیمان هم فراموشمان شده است!
در تمام راه و کل شب را بر همین مساله می اندیشیدم. این که
چرا به دنبال حس تشنگی (عطش یافتن آب حقیقت) نبوده ام؟ مگر نه این است که
ما از نسل آدم و حوا ییم؟ مگر نه این است که آنها را نیز کنجکاویشان به
این جا كشاند؟ به وادی دانایی و اختیار، جستجو و امتحان، لذت و الم! و مگر
نه این است که ما را چون، اکنون در این خاک اسیریم راهی جز يافتن همینها
نیست؟و پله كردنشان براي رسيدن به آني كه بوده ايم. راهي جز نماياندن
استعداد های نهفته، احساس های فراموش شده و فطرت له شده؟ جز يافتن حقیقت؟
همان کودک پاکِ به انزوا کشیده شده از اين همه بی توجهی! جز آزاد كردن
خِردي عُقده اي شده از اين همه منع؟ از اين همه نه؟
آری با خود سنجيدم و ديدم بسیاری از ما آنقدر كه اسكندر وار به دنبال آب حيات بوده ايم، اصلا به دنبال آب حقیقت که بالا تر از آن است، نبوده ایم! بعضی هامان هم تشنگی روح انسانیمان را گم کرده ایم و بدون این احساس نیرو بخش مثل كسي كه ميداند نمي يابد و ميگردد، به دنبال آب گشته ايم و نا يافته ميگرديم!
این جا بود که آن دو مصرعِ مولوي از پستوي ذهن به سرعت تا نوك زبانم آمد، (با قدرتِ تلنگر و لرزشی بیشتر از برقي چند هزار ولت! و فانوس راهی قوی تر از نور افکن) که:
"آب کم جوی تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست"
حال، آبی چنین و عطشی چنانم آرزوست.
ما زنده به امیدیم، ای دادرس!
"همه ما پای بند مقرراتیم.(همه قانون را دوست داریم)
اما، تو باید راه تفسیر کردن آن را بدانی!(اما هر کسی قانون را به نفع خود تفسیر میکند)
مهم تر این که ما باید واقع بین باشیم و طبق اوضاع و احوال روز عمل کنیم.(واقع بین باش و موقعیت سنج، و البته در نهایت به فکر منافع خود)
وقتی نمی توانی واقعیت را با قانون وفق دهی، باید راه دیگری پیدا کنی.
حال، قانون باید با واقعیت وفق پیدا کند! در غیر این صورت زندگی غیر ممکن است."
در این هیاهو و گیر و دار انتخابات ریاست جمهوری و انتخاب نامزدهای آن، حرف از قانون و واقعیت بسیار میرود، و البته نزدیک کردن این دو به هم! حال باید(ننشست) و دید چه کس؟ و چه بر سر این دو خواهد آورد؟ ما زنده به امیدیم.
بعضی از ما با قرار دادن این لفظ روی شخص یا اشخاصی، زرنگی احمقانه ای کرده ایم و خود را راحت شده از شر معنای این لفظ دیده ایم. در حالی که من فکر میکنم ما همین لفظ را نیز برای خود استعمار کرده ایم و با ین کار خود و دیگران را استحمار!
سفری رفتم و آنجا بود که فهمیدم ما حتی بزرگ مردانی غیور و معانی والایی چون شهادت و شهامت، فداکاری و ایثار را نیز برای خود چه راحت استعمار کرده ایم.
ده سال پیش که آنجا بودم هنوز دروغ و ریا سفرش را به آنجا آغاز نکرده بود و اگر هم تک و توکی بود در میان جمعیت نه چندان زیاد آنجا گم بود. ده سال پیش هنوز میشد خیلی چیز ها را دید و چشم ها را بست و با کمی سختی ده دوازده سال پیشترش را تصور کرد، سال هایی را که اصلا دروغ و ریا و ... نتوانسته بود آنجا بماند. اگر هم آمده بود از ترس فرار کرده بود و یا اگر هم کمی جرات داشت همان پشت جبهه مانده بود. و یا اگر کمی شجاع تر بود تا خط مقدم آمده بود، اما آنجا پشت یک نخل یا خاکریز یا در میان سنگر مثل یک خرگوشِ ترسیده از سایه عقاب پنهان شده بود و حتی جرات نمیکرد خودش را، نشان دهد چه برسد به خُلقش تا مثل یک مرض مسری "ناراستی" را در بین دیگران سرایت دهد.
آری میشد همه این ها را تصور کرد. زمان مبارزه را و آنهمه صداقت را! آن سال ها کجا و ده سال پیش کجا ؟ ده سال پیش کجا و حالا کجا؟ اینجاست، و در این سال هاست که با این همه افراط و دروغ تو ناگزیر شک میکنی به آن همه واقعیت! و چاره ای هم نداری.
وای بر ده سال بعد! زیرا که اکنون دیگر لشکر دروغ و ریا و تزویر و ترس و خیانت و (پیش خودمان بماند آهسته بگویید تا اجانب نشنوند) کم کم فساد دارد ریشه میدواند، همه ی همان چیز هایی که در بین رزمندگان راستین نبود. خیلی وقت ها فکر میکنم آنها اصلا برای مبارزه با همین های خود و دیگری به آنجا رفته بودند و این گمان مرا ماندگاریشان قوت میبخشد چرا که چه بسیار مبارزاتی که اصلا نماند، چه رسد به این گونه ماندن!
و وای بر ده سال بعدی که معلوم نیست حاصل این همه ریشه را چه باید درو کنیم؟ این است حاصل آن زرنگی احمقانه ما! آن استعمار استحمارانه ما! این است ثمره ارزان فروشیمان! پس مرگ بر هر چه که زرنگی و استحمار است! مرگ بر استعمار!
تا پخته شود خامي
مرا همين كفايت است، به همين قانعم. شايد هم نه!(كه سعي ميكنم باشم). اما بسياري هم از سفر گفتند و خواهند گفت كه همه، نشان از پخته تر شدن است.(البته اميدوارم)
"سال نو شد و نو شدن ها خجسته باد"
"با نام تو آغاز ميكنم زيرا كه نمي خواهم اين كار هم، ابتر بماند"
آري...دوباره...
دگر بار با دوستان(البته هنوز نه دوستي من براي آنان اثبات شده بود و نه آنان براي من)در حلقه اي(حلقه را دوست دارم خوبيش اين است كه هر كجايش كه باشي فرقي نميكند، همه جايش يكسان است گرد است، همان عادلانه ترن شكل هندسي ) گرد آمديم.(البته گردِ گرد هم كه نبود بيشتر به مستطيل مي ماند)
صحبت از دوستي آشنا بود. (كه آخر سر معلوم شد، چقدر نا آشناست) آري نام اين دوست براي شما هم آشناست(البته اميدوارم مثل آشنايي ذكر شده نباشد)
وبلاگ مي نامندش(شايد روزي اسمش را عوض كردند آخر از شما چه پنهان در زمان ما اصل هر چيزِِِِِ با اصالتي را به آساني عوض ميكنند چه برسد به اسمش) گفتند و گفتند و...(من هيچ نميگفتم،يعني فر صتي نمي دادند،انگار نه انگار كه مرا هم دعوت كرده اند،حق داشتند آخر من هم تلاشي كه آنها براي حرف زدن ميكردند، نمي كردم) تا اين كه فرصت مقرر تمام شد و به خود كه آمديم همگي با هم ديديم هيچ (از آن چيز متوقع!) عايدمان نشد.يعني بحثمان( بهتر بگويم بحثشان)درواقع به جايي نرسيد.
آخر چرا؟ چون آنها ( من هم بودم چون مرا هم در آمارشان البته فقط در آمارشان!شمرده بودند،بفهمي-نفهمي بوي چيزي ميامد و نميخواستند من هم از محرومان باشم. كم كم فهميدم خبرهايي است انگار از جايي ساپرت ميشويم) مي خواستند هر كدام حرف خود را بزنند راه خود را بروند و آخر سر هم به يك نظر و راهكار واحد برسند!(فكر مي كنم به همان چيزي كه ميزبان مي خواست)
خلاصه هدف جلسه اين بود كه فكري براي وبلاگ بردارند؛(بيچاره وبلاگ) و يك وبلاگ گروهي بسازند!(آن هم با محوريت موضوعي كه مزايا دهنده مي خواست) طوري كه همه( زياد نبوديم با رفت و آمدها ده نفري ميشديم) همه بلاگرها(من نميدانم همين اسم را چه كسي به آنها داده بود،بعضي فكر ميكنند همين كه دنياي مجازيست ميتوانند هر لقبي به خود بدهند با مسمي يا بي مسمي، چه مي گويم؟! بعضي حتي خود را به همين القاب مي فروشند!)در يك موضوع مشترك حرف بزنيم؛ مي خواستند همه يك چيز بگوييم؛(من نميدانم آخر چه كاريست؟!)خوب اگر هم مي خواستند آنها هم بالاخره يك چيزي در دنياي نِت داشته باشند(تا از قافله ي عجول و در خسران انسان ها عقب نمانند) و يا اگر هم به فكر خدمت بودند!(حال به كه؟ نميدانم!)خوب نامش را يك چيز ديگر مي گذاشتند پايگاه اطلاع رساني مثلا (نه وبلاگِ ديوار كوتاه) و ما را هم اين همه ...!
در واقع مي خواستند(حتي بعضي از خود ماها هم) اين موجود "آزاد" را (البته خوش ندارم از لفظ مظلومِ آزادي استفاده كنم زيرا كه باز از شما چه پنهان آزادي را هم در عصر ما به بردگي گرفته اند!) آري مي خواستند اين رهاترين موجود را در زنجير كرده و براي خود استعمار كنند،(واقعا چقدر خود خواهيم ما!) اما نمي دانستند كه با اين كار در واقع خود را اسير كرده اند.
آري من فكر مي كنم(البته پيشنهاد هم!) ،كه بايد حد اقل اين جا ديگر "رها" بود و اين مكان "رَستن" را تبديل به زندان نكرد؛ اي آن كه وصفت گذشت من ميخواهم اينجا ديگر خودم باشم. چه معلوم! شايد هم يك روز نامت را به رهايي تغيير دادم! (البته اگر تا آن روز موعود بتوانم آزاد بمانم يا حداقل اسيرم نكرده باشند)
آري و باز هم آري(چون براي من بهترين لفظِ شروع است، با احترام به نظر ديگران آغازيدن) من اين مكان مجازي را (مجاز نه بلكه حقيقت! زيرا كه مي تواند حقيقتِ گفتار آدمي باشد) من اين مكان را اين گونه مي شناسم و براي خويش تعريف ميكنم:
جايي براي "رهايي"،"رستن" و "آزادي".(به قول خودمان، آزادي از هفت دولت، دولتِ نان و نام و عقل و... و حتي دولت عشق!) رها از همه، در راه به صدق گفتن و به حقيقت رسيدن.(كه البته در اين راه ميتوان همه اينها را به خدمت گرفت و در عين حال خود را اسير هيچ كدام هم نكرد!) زيرا كه تو برتري، اي انسان! و شايسته رهايي به سوي شايسته ترين و كاملترين و بهترين و...
همين كه وبلاگ توانست در گير ودار به اسارت رفتن ما زنجير ها را پاره كند و همين كه از حلقه ما بيرون پريد، بار ديگر حلقه ما(آنان كه همفكر من بودند) نيز از هم پاشيد.( البته شنيده ام بعضي دوباره با وصله پينه به هم آورده اندش) اما بي خبر هم نيستم كه شده است مثل آينه ي شكسته و چسب كاري شده كه جز چهره هاي غير واقعي ي تكراري و مبهم چيز ديگري نشان نمي دهد. (حد اقل من نديده ام!)
...آره؟
نه..........
حمید که نتوانست طاقت بیاورد روی پاهایش محکم ایستاد و بلند گفت:
- مگر نمی گی همین جاست. راه بی افت بریم.من تا با چشماي خودم نبينم باورم نميشه
پویا که هنوز نشسته بود، محکم دست حمید را گرفت و خودش هم بلند شد و روبرویش ایستاد و دوتا دستش را مثل کسی که می خواهد رازی چیزی را به کسی بفهماند، باز و بسته کرد و گفت:
- چطور بگم من فکر می کنم اون... البته شايد اينو فقط من ميدونم، آخه يه جورايي به من رسوند كه....
- ده جون بكن ده اين چيه كه فقط تو ميدوني؟
- من فكر ميكنم اون...!
سري تكان داد و دوباره ساكت شد!
- اون چي؟
- فكر كنم اون شک کرده!
- شک! به چی؟
- به همه چی؟ به چیزایی که تا به حال براشون گلو پاره می کرد، بحث می کرد، ورق می زد، کاغذ سیاه می کرد...
حميد پشت به پويا كرد و نگاه ديگري به سيب ها كرد وگفت:
- به همه چیز... یعنی، یعنی ميگي به....
-نه! نه به همه چیز به بعضی چیزها، فکر کنم هنوز به بعضی چیزها هم باور داره البته رفتارش که ... نمی دونم، نمی دونم!
بادی به آرامی وزیدن گرفت و پالتوی حمید را که رو به باد بود از روي پاهايش کمی بلند کرد و موهای سیاه و بلند پویا را هم به هم می ریخت. مقدار زیادی از برگ ها را نیز جابه جا کرد و جلوی چشم های متعجب و خیره شده حمید رسیده ترین سیب را که در بالاترین شاخه ی درخت بود به زمین انداخت. با این که خورد شدنش را ندید اما صدای توپ توپ به زمین افتادنش را خوب شنید وبا تاسف و گلوي بغض كرده گفت:
- من اصلاً حرف های تو رو نمی فهمم، سریع راه بیفت بریم! من تا خودشو نبینم باورم نمی شه.
...
.......
در حلقه اي از دوستان گرد هم آمديم.
بحثي پيش آمد علمي و عقلي البته!
مدعي براي اثبات ادعايش از عقل دليل آورد. تا به عقيده خودش هم مقيد به زمان و مكان نباشدو هم ضرورت و بداهت پيدا كند ودر نهايت هم غير قابل انكار!
بر مقدمات و استدلالي كه چيده بود هر كس اشكالي مي كرد- البته با احتياط زيرا چيزي كه مدعي ميگفت اغلب تا آن روز باورش داشتند-. با هر اشكال كه همچون گرزي گران بر اين استدلال فرود میامد دايره اين عقل محدود و محدودتر ميشد و افراد تابع آن هم كمتر و كمتر، ناگهان مدعي به خود آمد و ديد از لشكر چند ميليارديش جز اندكي باقي نمانده است !اينجا بود كه بر جمع معلوم شدكه سربازانش جز سرابي براي دلخوشي نبوده اند، اما او اصلا خودش را نباخت و همچون فرمانده اي دلير دون كيشت مانند رجز مي خواند:" هنوز هم ادعاي من ضروري است و بديهي، و عقولي كه از سپاه من رفتند همه خراب بودند و من از اول هم به آنها دل خوش نكرده بودم و ياران من فقط عقل هاي سالمند كه مانده اند"
استدلال او كه از هم پاشيد حلقه ما هم از هم پاشيد.
زيرا مدعي، پير همه بود و از او هيچ نماند! جز ادعا!!!
از آن روز با خود مي انديشم عاقبت من چه خواهد شد؟با اين همه ادعا !
پس به حال خود دستي بلند میکنم،البته به دعا...
جور ديگر انديشيد
تغيير بايد كرد!
پشت اين پرده ها شهري ست
كه در آن بايد گشت
مردماني نه چنان...
حرف هايي نه چنين...
به سختي سنگ
به بلنداي اميد
تغيير بايد كرد!
چرا كه شنيدم بزرگ مردي حكيم به فرزندش گفت: اي پسر لقمان " سعي كن امروزت به ازآنچه گذشت و فردايت نيز به از امروز باشد. واگر روزي به خود آمدي و ديدي كه با ديروزت يكسان بودي بدان كه ضرر كرده اي و بدتر از آن اين كه ببيني ديروزت به از امروزت بوده است"
كه به نبودن سزاوارتري تا...
حال بايد رفت
تغيير بايد كرد
من نيز ...طالب تغييرم اما نه...!
بلكه تغيير خود.
من آمده ام كه خودم را بيابم و اگر نبودم آنكه بايد! عوضش كنم. و اگر از پسِ آن برآمدم بعد...
پس دست مرا بگيرند
و اين بار نه با نرمي بلكه با تندي
آن كساني كه اطرافم را نيز گرفته اند،و مرا بيرون كنند از جايي كه در آنم زيرا كه براي ايشان ديگران مهم تر از خويش اند، وتغيير ديگران خوشتر از تغيير خويشتن!
وچقدر مرا بياد آن ابَر رسول مصلح تاريخ (كه درود عاليان بر او باد)مي اندازند. شنيده ام اين فرموده اش را كه به ولي بر حق بعد از خودگفت:"علی جان، بدبخت آن كس است كه دنياي خود رابه آخرت خويش هدر دهاد و آن كه حتي خويشتن را براي دنياي ديگران دهاد بد بخت تر است."

